مهديس و محرم
سلام زندگيم 

فرارسيدن ماه محرم را به همه تسليت مي گويم و التماس دعا.
دختركم امسال كه بزرگتر شدي و محرم رو هر سال نسبت به سال قبل بهتر درك مي كني خيلي حس خوبي دارم. آخه خودم عاشق امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل هستم.
به بابا مهدي ميگم كه مهديسم هر وقت بزرگتر بشه و قدرت درك كربلا رو داشته باشه، اگر امام حسين بطلبه ثبت نام كنيم بريم كربلا. إن شاءاله كه بطلبه.
از وقتي كه محرم شروع شد و همه جا صداي نوحه و تلويزيون هم ديگه روضه خوني هاش شروع شده ميگي مامان حسين حسين شروع شده.
ميگي مامان ما امروز توي مهدكودك حسين حسين كرديم و سينه زديم. 2 روز هم هست ميگي مامان بريم امامزاده اونجا حسين حسين كنيم.
چهارشنبه شب بود كه خوابيده بودي و نيمه شب بود ديدم تو خواب داري با دو تا دستت سينه ميزني و بلند ميگي حسين، حسين، حسين.
فردا صبحش كه بيدار شدي گفتم مامان ديشب چي خواب ديدي، گفتي نميدونم. كاش ميفهميدم چي ديده بودي عزيزم.
ديروز با خانواده بابا مهدي رفتيم بهشت زهرا، آخه سالگرد پسر يكي از دوستاي بابايي بود خيلي سوزناك و دردناك بود. خدا نصيب نكنه. خيلي شلوغ بود و خواهر و مادر اون مرحوم خيلي جيغ ميزدند و گريه ميكردند. شما بغل من نشسته بودي و يهو ديدم بغض كردي و شروع كردي بلند بلند گريه كردن كه ديدم نگاه همه به سوي شما جلب شد من هم سريع شما رو دادم بغل عمو محمد تا از اونجا دورت كنه. بعد هم يه سر رفتيم سرخاك برادر زن عمو انسيه (خدا رحمتش كنه) و شما هم در شستن سنگ قبرش كمك مي كردي و همش آب مياوردي سرمزارش مي ريختي، بعد همه كم كم رو بقيه مزارهاي بغلياش ميريختي.
عزيزم إن شاء اله كه قبول باشه. إن شاءاله كه امام حسين نگهدار شما و همه باشه.


مهديس و محرم
